به طور کلی، من مرد را درک می کنم - زن ها آنقدر خوب هستند که مغزشان را بیرون بیاورند، که من گاهی اوقات دلم می خواهد دوستی داشته باشم که به سختی می توانم آن را بکنم! جالب ترین چیز این است که دوست دخترش از آن خوشش آمد و او پیشنهاد کرد که گاهی برای تغییر در رابطه از چنین بازی نقش آفرینی استفاده کند!
این پسر نمی تواند از پس امور مالی خود برآید و نمی تواند به درستی از دخترش محافظت کند. او را نزد یک سیاهپوست فرستاد تا بدهیهایش را بپردازد، و حتی نمیدانست که دو نفر از آنها خواهند بود. و خودش بیهوده در آستان خانه رها شد. البته از دختر پذیرایی مناسبی شد و در دو بشکه زدند، اما بدهی باید بازپرداخت شود و او چاره ای جز رضایت هر دو نداشت. او این کار را کاملاً انجام داد.
♪ می خوام تا صبح لعنت برم ♪